این سری مهربونیاش طول کشید... داشت باورم میشد واقعیه... ادامه داشت تا اینکه تبدیل شد به دلتنگیاش...دلتنگیاش خیلی اذیتم میکنه دوس ندارم باعث دلتنگیش بشم... بیشتر اوقات تا صبح خوابش نمیبره اس میده زنگ میزنه و بدترین قسمتش اینجاس که فکر میکنه فقط اون دلتنگه فکر میکنه برای من مهم نیس که اون چه حسی داره...
چند روزی هم میشه دلتنگی جاشو داده به بهونه گیری...دقیقا مثل سابق...
_کجایی چرا تحویل نمیگیری
_ خیلی عوض شدی دیگه دوسم نداری
_من از تو انتظارم زیاده
_خوشبحالت تو دلتنگم نیستی
_...
و امشب هم آخرین ترفندشو بکار گرفته... مریضم حالم خوب نیس دارم میمیرم!!!
نمیدونم چرا فکر میکنه برام مهم نیست البته شایدم میدونه که اینطور نیس ولی داره میره به سمت لوس گرایی...بهر حال خدا کنه مریضم گفتنشم برای جلب توجه باشه و واقعی نباشه... من واقعا دوسش دارم...خیلی بیشتر ازاونیکه فکرشو میکنه...
+دعوام نکنی آنا 